مشتی خاک بر دهان پورپیرار (۶): پورپیرار-پوریم-اسکندر

ناصر پورپیرار فردی بدون مدرک دیپلم که با گذارندن موفقیت آمیز دوره­های اول، دوم، سوم، چهارم و پنجم ابتدایی توانسته است با بهره گیری از این پشتوانه غنی علمی در خدمت پانترکهای تجزیه طلب قرار گرفته و اهداف بلند پروازانه­ی صهیونیسم جهانی را در این آب و خاک پیگیری نماید. وی همان نویسنده مجموعه داستانی «تخیلی بر بنیان تاریخ ایران» است که خوراک بسیار مناسبی برای کارخانه­های مقوا سازی شده است.

در یادداشت پیشین به قضیه پوریم پورپیراری پرداختیم و چند پرسش اساسی در انتهای آن آوردم تا پورپیرار کمی در مورد نوشتارش فکر کند، ولی مشکل اینجاست که رفیق ناصر پورپیرار فاقد قوه تعقل و تفکر بوده و هر آنچه به ذهن کوچکش برسد به زبان خواهد آورد. سوتیهای پورپیرار با نظریه در پیتی پوریم چنان پشت سر هم رگبار گرفته است که آدم می­ماند کدام را برای نشان دادن به دیگران نمایش دهد. در این یادداشت به چند مورد خواهیم پرداخت. همانگونه که می­دانید این روزها حامد صاحب تارنمای یهود شناخت که از طرفداران سرسخت پورپیرار بود به ماهیت او پی­برده و چند یادداشت در مورد او نوشته است. شاید مطلبی که در ادامه می­آید نمونه­ی دیگری از ناراستی این انسان بی­خرد باشد. در تاریخ 13 مهر پرسش جالبی در تارنمای پورپیرار نظرم را جلب کرد که یکی از پیامگذاران به نام سندباد پرسیده بود:

نويسنده: سندباد پنجشنبه 13 مهر1385 ساعت: 13:44

استادگرامی
از پاسخ شما به پرسش بنده چنین بر می آید که شما کتابهای قبلی را با سیاست مداری نوشته بودید. حال این سوال پیش می آید که آیا متن کتابها را حالا قبول دارید یا آنها را رد می کنید. با قبول پوریم بسیاری از بخشهای آنها باطل می شود! آیا این نقض غرض نیست؟ اگر پوریم را قبول کنیم آیا واقعا دلیلی برای حمله اسکندر به شرق میانه وجود دارد؟ یا پرسشی که در یکی از وبلاگهای مخالف شما مطرح شده: به چه دلیل اسکندر به ایران خالی حمله کرد؟ و چطور در این سرزمین خالی از سکنه کسانی را نجات داد؟!!!

به خوبی نمایان است که مثل قضیه شمالی خواندن قوم کوروش در اینجا نیز طرفداران پورپیرار دچار تردید اساسی شده­اند. پورپیرار برای نجات سندباد از تردید و دودلی دست به کار شده و پاسخی کوبنده، البته همچون قبل بدون لحظه­ای فکر کردن می­نگارد:

نويسنده: ناصر پورپیرار پنجشنبه 13 مهر1385 ساعت: 20:13

آقای سنباد. حتی کلمه ای از مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران در حوزه ی بحثی که ارائه می دهد، مخدوش نیست و به بازبینی نیاز ندارد. مشکل زمانی بروز می کند که شما می خواهید مطالب کتاب ها را با دانسته های خودتان تطبیق دهید. مثلا می پرسید چرا اسکندر به ایران خالی حمله کرد. حال آن که اسکندر از مصر و حواشی شرقی دریای مدیترانه و ترکیه ی کنونی فراتر نرفت و شهرهای اسکندریه در مصر و اسکندرون در ترکیه گواه حضور او در آن اقلیم هاست ولی از حضور او در سوی شرق و ایران اثری نیافته ایم. برخورد تاریخ نگاری نوع یهودی با اسکندر نیز مانند برخورد آنان با اعراب و مغول است. آن ها کوشیده اند با استفاده از این سه اسم خرابی های ناشی از پوریم را میان مقدونیان و ترکان و اعراب تقسیم کنند. به زودی معلوم خواهد شد که سلسله ی هخامنشیان پس از خشایارشا دنباله ای ندارد، آن گاه به افسانه های تاریخی موجود رجوع کنید و ببینید که درباره ی آتش زدن تخت جمشید و رفتار اسکندر و جنگ های پیاپی ایرانیان با اسکندر چه ها نوشته اند! در حالی که بنای تخت جمشید در ابتدای ساخت بر اثر وسعت آدم کشی پوریم متوقف می ماند و امروز به اندازه ی شعله ی شمعی آثار آتش سوزی در آن نیست و هیچ یادگاری از سلسله ی هخامنشیان پس از خشایارشا به دست نداریم، به جز چند کتیبه ی شکسته که اثبات نوکنده بودن آن ها از درآوردن جوراب از پا آسان تر است. بنابراین شما ابتدا ورود اسکندر به ایران را اثبات کنید بعد بپرسید چرا اسکندر به ایران خالی از سکنه حمله کرد! مطالب کتاب های من درست مانند مدارج آموزش ریاضی در مدارس است، نمی توان برای دانش آموز سال اول ابتدایی جبر و مثلثات گفت. هنوز باید برای شنیدن و خواندن مطالب بسیار حیرت انگیز تر حوصله کنید.

پورپیرار در غروب پنجشنبه این پاسخ کوبنده را از خود شلیک می­کند. وقتی روز بعد یعنی جمعه، همان صفحه را چک کردم دیدم اثری از پرسش سندباد دیده نمی­شود!!! پورپیرار خود به خوبی می­دانست که پاسخ قانع کننده­ای به پرسش سندباد نداده است برای همین پرسش و پاسخ را حذف می­کند ولی اینکار برای او بسیار گران بود، برای همین ساعت 17 دقیقه بامداد روز جمعه دوباره پاسخ را نمایش می­دهد!!! (به عکسهای گرفته شده توجه کنید بویژه به ساعت و تاریخ پاسخ پورپیرار. 1- پنجشنبه، 2- جمعه).

حال که کمی با صداقت مورخ شرقی!! آشنا شدید، به سراغ کتابش می­رویم تا ببینید درماندگی پورپیرار تا حد است. در کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم، به قول خودش مدخلی دارد کمدی وار و پرخنده به نام آکادمی!! در ابتدای این بخش، خاخام پورپیرار، چون همیشه دست به دامان تورات شده و بر اساس آن و به خیال خود اثبات می کند که قوم کوروش شمالی هستند. یادتان هست که بر اساس همان تورات، نشان دادم که نظرش تا حد بی­پایه و اساس است. سپس داستانش را چنین ادامه می­دهد که: بعله!

با حضور کوروش در شرق میانه ….. اورشلیم آباد و این مراکز رشد و توسعه، که به صورت معابد درآمده بود، ویران و بی­حاصل شد، شرق میانه از رشد بازمانده و اندیشمندان آن پراکنده شدند (کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم، ص234).

چنین می­نماید که پورپیرار با ارتباط با بخت­النصر این اطلاعات را کسب کرده و به حتم کپی روادید تمام دانشمندانی را که به آتن رفته­اند را دارد که صد البته در آینده نزدیک به نمایش خواهد گذاشت تا مراکز باستان شناسی جهان را شکه کند!!! پورپیرار در صفحه 236 همان کتاب مدعی می­شود که حضور کوروش در بابل و خونریزی سراسری داریوش در ایران باعث فرار دانشمندان به آتن می­شود!!!!

پورپیرار سپس مطالبی می­آورد که بی­سوادی مطلق وی را به نمایش می­گذارد. اوج بی­سوادی این دارنده مدرک پنجم ابتدایی آنجاست که مدعی می­شود آکادمی به معنای محله یا تجمعی از اکدی­هاست!!!!! به نظرم همین معنی­سازی تخیلی کافی است تا هر موسسه خیريه­ای که مجانین را نگهداری می­کند، پورپیرار را بدون هیچگونه آزمایشی بطور دائمی پذیرش کند.

پورپیرار مدعی می­شود که سقراط، افلاطون و ارسطو از فراریان بین النهرینی هستند که در اثر حضور کوروش و داریوش پا به فرار گذاشته، به آتن رفته، در آنجا با کم لطفی رو­به­رو می­شوند و در نهایت خارج از آتن محله­ی ادکی­ها را می­سازند که همان آکادمی می­شود!!!!

پورپیرار در صفحه­ی 249 همان کتاب می نویسد: سیر بعدی حوادث سیاسی یونان و شرق میانه گواهی­هایی می­آورد، که از کینه­ی انباشته در سینه­ی این صاحب مکتبان یونانی نسبت به هخامنشیان و سلطنت پارسیان سخن می­گوید. پورپیرار تلاش دارد بگوید که این دانشمندان مهاجرت کرده به یونان، از هخامنشیان کینه در دل داشته و با انتقال این کینه به یونانیها آنها را برای جنگ با هخامنشیان تشویق می­کرده­اند!!! پورپیرار در همان صفحه شرحی را از ویل دورانت (ویل دورانت، یونان باستان، جلد دوم از چاپ جدید، ص 587) آورده و نشان می­دهد که اسکندر مقدونی در سن 13 سالگی (در سال 343 پیش از میلاد) شاگرد ارسطو بوده است. پس از آوردن این بخش از کتاب ویل دورانت، پورپیرار می­نویسد:

اشارات دیگری هم، این مطلب را تذکر می­دهند، که ارسطو، معلم اسکندر، مشوق او برای حمله به هخامنشیان بوده است (!!!!!) آیا او کینه­ی بین النهرینی خود را به اسکندر منتقل کرده است؟ (!!!!) (کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم، ص249).

پورپیرار در این بخش از کتابش که به نام آکادمی نوشته شده است، خود را به در و دیوار می­کوبد تا خیالپردازانه اثبات کند ارسطو بابلی است و همو مشوق اسکندر مقدونی برای حمله به هخامنشیان بوده است. امروز او می­گوید اصلا اسکندر با هخامنشیها نجنگیده است!!! حال که با کل قضیه آشنا شدید با نگاه منتقدانه به آن نگاه کنیم. پورپیرار معتقد است حضور کوروش در بابل و خونریزی سراسری داریوش در ایران باعث فرار دانشمندان به آتن می­شود (کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم، ص236). حال ببینیم اگر حرف او درست باشد چه آشوبی به پا می­شود. باز هم به پورپیرار تخفیف داده فرض می­کنیم ارسطو این دانشمند مثلا بابلی در اواخر دوره پادشاهی داریوش بزرگ هخامنشی به آتن فرار مغزها کرده است!

ظاهرا ارسطو در زمان فرار، دانشمند بوده است پس نمی­توانیم او را قنداق شده و در بغل مادرش به آتن بفرستیم. پس مجبوریم دست کم بگوییم او در زمان فرار 20 سال داشته است. زمان فرار را هم که قرار شده در زمان داریوش بزرگ هخامنشی درنظر بگیریم. داریوش در سالهای 522 تا 486 پیش از میلاد پادشاه بوده است. باز هم به پورپیرار تخفیف داده و فرض می­کنیم که ارسطو در آخرین سال پادشاهی داریوش به آتن فرار کرده است یعنی در سال 486 پیش از میلاد. بنابراین ارسطو در زمانیکه استاد اسکندر می­شود یعنی در سال 343 پیش میلاد، 163 ساله بوده است!!!! فکر کنم همین اندازه توجه به نوشتار پورپیرار ژرفای بی­سوادی این فرد را به نمایش گذاشته باشد.

طبق آنچه که پورپیرار از ویل دورانت نقل کرده و به آن ایمان دارد، ارسطو تا 4 سال به آموزش اسکندر می­پردازد یعنی تا 167 سالگی!!! مرگ ارسطو را در 322 پیش از میلاد دانسته­اند. بر اساس نظرات تخیلی پورپیرار، ارسطو در 184 سالگی از دنیا می­رود!!! حال وقتی بدانید که ارسطو در فاصله 384 تا 322 پیش از میلاد زندگی می­کرده است، خواهید پرسید چگونه او از ظلم کسانی فرار کرده که صد سال پیش از به دنیا آمدن او پادشاهیشان به پایان رسیده است؟!! نظرات پورپیرار واقعا که حیرت­آور است و تنها به کار هوشمندانی همچون پانترکهای تجزیه طلب می­آید و بس. در ادامه می خوانیم:

آنچه را من در نقلی از بیرونی یافته­ام، چندان محل حیرت است که دیر زمانی، قدرت تصور آرام را از من ربوده بود (کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم، ص249 و 250).

حال ببینیم بیرونی چه چیزی گفته که قدرت تصور آرام را از پورپیرار گرفته بود! او به بخشی از کتاب آثار الباقیه اشاره می­کند:

پس (اسکندر) به سوی دارا بن دارا شتافت و برای خونخواهی از بخت النصر و اهل بابل در کارهایی که در شام کرده بودند و چندیدن دفعه با دارا به جنگ پرداخت و اورا منهزم نمود … (ابوریحان بیرونی، آثارالباقیه، ص. 60). مورخ در برابر این اشاره بیرونی متوقف می­ماند …. این اشاره آشکار، که حمله اسکندر به ایران را، در خونخواهی اهل بابل و کارهایی که هخامنشیان در شام کرده بودند، می­شناسد، به وضوح می­گوید که در زمان بیرونی نیز، هنوز در این باره که اسکندر به تلافی تخریب بین النهرین به ایران هجوم آورده، جاری بوده است (کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم، ص 250).

پورپیرار در این بخش ورجه وورجه می­کند که ثابت کند یورش اسکندر به ایران به خونخواهی مردم بین النهرین بوده است و ارسطو او را  به این کار تشویق کرده است. سپس کلی صغرا کبرا می­کند که ثابت کند اسکندر آمد و مردم را نجات داد و به همین خاطر او ذوالقرنین قرآن است!!!!

امروز با نظریه پوریم پورپیراری، پورپیرار تمام قد در گل مانده است و برای ماست مالی خیالبافی­اش که گفته 1200 سال خاورمیانه خالی از سکنه بوده است!! مجبور شده شمشیر برداشته و دوست نازنینش یعنی اسکندر مقدونی را از دم تیغ بگذراند و مدعی شود که او اصلا به ایران نیامده است و هرگز با هخامنشیها نجنگیده و پادشاهی هخامنشی را نابود نکرده است!!! درحالیکه در کتابش صد بار بالا و پایین پریده بود تا ثابت کند اسکندر مقدونی مردم خاور میانه و ایران را از دست هخامنشیها نجات داده است!! فکر کنم اگر کمی سر به سرش بگذاریم مدعی شود اصولا کسی به اسم اسکندر در دنیا وجود نداشته و یهودیها برای پوشاندن حادثه پوریم او را ساخته­اند!!

در اسناد بین النهرین و ایران، که عمدتا پس از اسلام و پس از پیدایش خط عرب پدید آورده­اند، اسکندر تا مقام یک منجی و آزادی بخش و حتی پیامبر صعود می­کند (ص 249) …. ستایش اسکندر …، از فاصله قرن چهارم تا پایان قرن دهم و یازدهم پیدا می­کنیم، پس اسکندر، و آن هم به سبب دور کردن نکبت هخامنشیان از شرق میانه، پیوسته ستایش و ستوده شده است (ص 250)….. هخامنشیان و اسکندر لازم و ملزوم تاریخی یکدیگرند و نمی­توان از یکی، بدون یادآوری دیگری چیزی گفت(کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم).

پورپیرار خودش را خفه می­کند که بگوید مردم خاورمیانه را اسکندر از دست هخامنشیان نجات داد!!! حال این نوشته پوریرار را بخوانید و با مطالب بالا مقایسه کنید و ببینید این خاخام هوشمند چقدر گیج تشریف دارد وقتی در پاسخ به سندباد می نویسد: هیچ یادگاری از سلسله ی هخامنشیان پس از خشایارشا به دست نداریم، به جز چند کتیبه ی شکسته که اثبات نوکنده بودن آن ها از درآوردن جوراب از پا آسان تر است. بنابراین شما ابتدا ورود اسکندر به ایران را اثبات کنید بعد بپرسید چرا اسکندر به ایران خالی از سکنه حمله کرد!!!!

آیا این خود پورپیرار نبود که خودش را خفه می­کرد که اسکندر، هخامنشیها را تار و مار کرد و مردم را آزاد کرد؟ نکته بسیار جالب دیگر در کتاب پورپیرار اینست که در بخش آکادمی مدعی می شود مردم آزاد شده به دلیل خشم از هخامنشیها، تخت جمشید را آتش زده اند!!! (ص 252)، حال نوشته او و حرف جدیدش را در پاسخ به سندباد مقایسه کنید و بر این فراموشکار بی­سواد دغل باز ترحم کرده و برایش آرزوی شفای عاجل کنید:

نويسنده: ناصر پورپیرار پنجشنبه 13 مهر1385 ساعت: 20:13

آقای سنباد. ………. به زودی معلوم خواهد شد که سلسله ی هخامنشیان پس از خشایارشا دنباله ای ندارد، آن گاه به افسانه های تاریخی موجود رجوع کنید و ببینید که درباره ی آتش زدن تخت جمشید و رفتار اسکندر و جنگ های پیاپی ایرانیان با اسکندر چه ها نوشته اند! در حالی که بنای تخت جمشید در ابتدای ساخت بر اثر وسعت آدم کشی پوریم متوقف می ماند و امروز به اندازه ی شعله ی شمعی آثار آتش سوزی در آن نیست و هیچ یادگاری از سلسله ی هخامنشیان پس از خشایارشا به دست نداریم، به جز چند کتیبه ی شکسته که اثبات نوکنده بودن آن ها از درآوردن جوراب از پا آسان تر است.

حال برای تنوع و بازگشت به گذشته به یادداشتی بپردازیم که از بد حادثه ناصر پورپيرار برای حامد نوشته بود! آری حامد! حامدی که به قول خودش امروز تعصب را کنار گذاشته و به چهره بی­نقاب پورپیرار نگاه می­کند. پورپیرار در تاریخ 25/ مرداد/1382 نوشت:

از جمله ی اين خراب کاری های ضد تاريخی، موضوع حيات و حضور هخامنشيان و ظهور و طلوع اسکندر در شرق ميانه است. اگر بتوانيم مختصری از تاثير تاريخی حمله ی اسکندر به شرق ميانه را هم بيان کنيم، معلوم کرده ايم که نفرت از هخامنشيان در منطقه ی ما تا چه اندازه وسيع و تا چه حد عميق بوده است تا جايی که قرآن، يعنی برجسته ترين سند هستی و هويت و نمايان ترين نمودار دانايی در شرق ميانه نيز، به وسعت تنفر از هخامنشيان و اهميت حضور اسکندر در بازسازی هستی پامال شده ی بوميان و ملت های متعددی در اين منطقه اشاره کرده است. برای دريافت اندکی از پهنای اين نفرت، کافی است توجه کنيم که تا ۱۰۰ سال پيش و به درازای ۲۲۰۰ سال هيچ مدرک بومی و ملی و منطقه ای و به هيچ صورتی از حضور قريب دو قرنه و نيمه ی هخامنشيان ياد نکرده است و مورخين صدر اسلام و حتی شاهنامه نيز نتوانسته ردی از ذکر آنان در افواه و در يادگارهای تاريخی بيابند. حالا در نظر بگيريم که بازسازان هخامنشيان در دوران جديد، يعنی يهوديان، که ميزبانان اصلی وکهن آنان در ميان ما بوده اند، تا چه اندازه به اهميت اين اشاره آشکار و روشنگر قرآن وقوف داشته اند که درست همزمان با برآوردن مجدد آن نام ها و يادگارها، فراموش نکرده اند که، علی رغم صد ها سند که در طول زمان ذوالقرنين را اسکندر شناخته و او را ستوده است، بکوشند در اين اشاره ی محکم قرآنی نيز در دوران اخير دست برند، خلط مبحث بيافرينند و ذهن خام و خرد شده ی ايرانيان را با کمک عظمت طلبانی که در ميان شان متاسفانه آيات عظام و مفسران کبير قرآن نيز يافت می شود، به اين سو منحرف کنند که منظور قرآن نه اسکندر که کورش بوده است!!! (تارنمای سابق پورپیرار، سلام و یادداشت برای آقایان حامد و قولو).

به راستی اگر پورپیرار اعتقاد دارد هخامنشیان در پس خشایارشا وجود خارجی ندارند! پس حال اسکندر را چه کنیم که قرار بود برای پورپیرار نقش نجات دهنده­ی مردم خاور میانه و ذوالقرنین قرآن را بازی کند؟!!! برای اینکه خنده شما بیشتر گردد این نوشته را بخوانید که پورپیرار در تاریخ 8 شهریور 1382 برای فردی به اسم پدرمحمد نوشته بود:

اشاره کنم که  واژه­ی هخامنش نيز لقب ديگری است که پس از تسلط داريوش و نخست وزيری مردخای و انتخاب استر به عنوان ملکه ی داريوش و قتل عام پرخشونت مخالفان يهود در سراسر ايران، که نزد يهوديان به عيد پوريم معروف است و بالاخره تسلط کامل رابی­های يهود بر ايران و بين النهرين، مردم شکست خورده ی منطقه بر قوم داريوش نهادند و آن ها را حاخام منش به معنای پيرو روحانيت يهود نام نهادند. اين نام پس از خروج قوم کورش از منطقه، به سبب شکست شان از اسکندر، هرگز در تاريخ ايران تکرار نشده و تا ۸۰ سال پيش هيچ کس با آن آشنا نبوده است و اين خود دليل بزرگی  است که بوميان ايران هخامنشيان را مهاجم و غريبه می شناخته اند. (تارنمای سابق پورپیرار، یادداشت برای برای پدرمحمد).

ارزش هر نوشته برای پورپیرار تنها در این حد است که چیزی گفته باشد و کاری به درستی آن ندارد! جایی که لازم است هخامنشیان کوبیده شوند اسکندر وارد شده آنها را نابود کرده و مردم را آزاد می کند و جاییکه قرار است از پوریم دفاع شود، اصلا جنگی بین اسکندر و هخامنشیان روی نداده است. نظر شما در مورد جمله ابتدایی پورپیرار در پاسخ به سندباد چیست؟ که می­گوید:  حتی کلمه ای از مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران در حوزه ی بحثی که ارائه می دهد، مخدوش نیست و به بازبینی نیاز ندارد. قضاوت با شما. بيچاره کساني که پورپيرار را استاد خطاب مي کنند.

امید که اهل حق با ذره­ای از تناقضات تهوع آور نوشتار پورپیرار آشنا شده باشند. در آینده به کتاب استر و سطح دانش پورپیرار از این کتاب خواهم پرداخت.

والله مع الصابرین

===============================================

ریشه های توطئه فرقه دمکرات در آذربایجان

کامنت گذاری قلابی آقای ناصر پورپیرار-2

عارف گلسرخی=ساسان بابکان استخری=محمد=علی=جینگول

زبانهاي ايراني قفقاز ۱ ۲

بدون شرح!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: